تبلیغات
هر چی که بخوای - داستان واقعی چوپان و مشاور
 
درباره وبلاگ


من مهدی رفیع زاده دانش آموز کلاس سوم 9 مدرسه شهید مدنی تبریز. من در این وبلاگ همه چیز می گذارم. امیدوارم که از مطالب وبلاگ من خوشتان بیاید.

مدیر وبلاگ : مهدی رفیع زاده
نظرسنجی
طرف دار کدام تیم هستید؟








جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


کد ساعت فلش


کد حرکت متن دنبال موس فونت زیبا سازفونت زیبا ساز

قالب وبلاگ | قالب
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

فال انبیا

كد ماوس

هر چی که بخوای




چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله‏ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده‏های خاکی پیدا می‏شود. راننده ی آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس شیک ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دورانرسیده و نگاهی به رمهاش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه‏ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه‏ی NASA روی اینترنت، جایی که می‏توانست سیستم جستجوی ماهواره‏ای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقهی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحهی کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیده‏ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.

بالاخره 150 صفحه‏ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می‏داد، گفت:....
شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

چوپان گفت: درست است. حالا همین‏طور که قبلا توافق کردیم، می‏توانی یکی از گوسفندها را ببری.

آنگاه به نظارهی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟

مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می‏گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: کار ساده‏ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می‏دانستم، مزد خواستی. مضافا، اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی‏دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : مهدی رفیع زاده
نظرات ()
شنبه 14 مرداد 1396 11:29 ب.ظ
Hi my friend! I want to say that this post is awesome,
great written and come with almost all vital infos. I would like to look more posts like this .
شنبه 3 تیر 1396 05:54 ب.ظ
My brother recommended I would possibly like this website.
He used to be totally right. This submit truly made my day.
You cann't imagine simply how so much time I had spent for this information! Thank you!
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 05:35 ب.ظ
Does your website have a contact page? I'm having problems locating it but, I'd like to send you an e-mail.
I've got some recommendations for your blog you might
be interested in hearing. Either way, great website and I
look forward to seeing it develop over time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر